
ای ایستاده در چمن آفتابی معلوم ، وطن من!
ای توانا ترین مظلوم ، تو را دوست می دارم! ای آفتاب شمایل دریا دل
و مر گ در کنار تو زندگی است
ا ی منظومه ی نفیس غم و لبخند! ای فروتن نیرومند!
ایستاده ایم در کنار تو سبز و سر بلند
دنیا دوزخ اشباح هولناک است و تو آن درخت گردوی کهنسالی
و بیش از آنکه من خوف تبر را نگرانم ، تو ایستاده ای
بگذار گریه کنم نه برای تو ؛ که عشق و عقل در تو آشتی کرده اند
که دستهای تو سبز است و آسمان تو آبی و پسران تو مردان نیایش و شمشیرند
و مادران صبوری داری و پدرانی به غایت جرأتمند
و جنگلهایی درنهایت سبزی و ایستادگی
و دریاهایی با جبروت عشق هماهنگ
بگذار گریه کنم نه برای تو ؛ که پایان بی قراری تو پایان زمین است
و در خنکای گلدسته های تو انسان به پرواز پی می برد
ای مجمع الجزایر گلها ، خوبی ها ! ا ی مظلوم مجروح
از تمام جنگل، دستمالی خواهم ساخت تا بر زخم تو بگذارم
و دنیا را می گویم تا از تو بیاموزد ایستادن را
این سان که تو از دهلیز های عقیم سر برآوردی سبز و صنوبر وار
ای بهار استوار ! ستارگان گواه روشنان تواند
ای اقیانوس مواج عاطفه و خشونت !
دنیا به عشق محتاج است و نمی داند
بگذار گریه کنم نه برای تو
که وقتی مرگ از آسمان حادثه می بارد
تو جانب عشق را می گیری
ای کشتزار حاصل خیز ! در باغهای تو خون ، گل سرخ می شود
شگفتا چگونه آب و عطش را یاد بگیرم ؟
ای شکیبای شکوهمند!
چندین تابستان است که در خون و آفتاب می رقصی
کجای زمین از توعاشق تر است ؟
ای چشم انداز روشن خدا
در کجای جهان این همه پنجره برای تنفس باز شده است ؟
من از تو بر نمی گردم تا بمیرم
وقتی خدا رحمت بی منتهاش باریدن می گیرد
می گویم شاید از تو تشنه تر نیافته است.
تو را دوست می دارم و بهشت زهرایت را که آبروی زمین است
و میدان های تو که تراکم اعتراض را حوصله کردند
و درختهای تو که مرا استتار کردند.
و مسجد های تو که مرا به دریا مربوط کردند
ای آبی سیال ! چقدر به اقیانوس می مانی
برای تو و به خاطر تو ای پهلوان فروتن
بگذار گریه کنم نه برای تو
نه نه نه! بل برای عاطفه ای که نیست
و دنیایی که انجمن حمایت از حیوانات دارد
اما انسان پا برهنه و عریان می دود
برای دنیایی که زیست شناسان رمانتیکش
سوگوار انقراض نسل دایناسورند
بگذار گریه کنم ؛ براي انسانی که در بزرگداشت جنایت هورا می کشد
انسانی که راه کوره های مریخ را شناخته است
اما هنوز کوچه های دلش را نمی شناسد
برای دنیایی که با « والیوم» به خواب می رود
و در مه غلیظی از نسیان دست و پا می زند
در این برهوت غول پرور، وطن من ! آهای پوپک مؤدب !
مظلومیت تو اجتناب ناپذیر است.
« زنده یاد سلمان هراتی »
|